ساعت چنده؟؟ (داستان کوتاه)

واقعا يک ساعت پرسيدن باعث اين مسائل ميشه!!!
نمایش اندازه واقعی

مرد جوان: ببخشيد آقا ميشه بگين ساعت چنده؟؟
پيرمرد: معلومه که نه.
-
چرا آقا...مگه چي ازتون کم ميشه اگه به من ساعت رو بگين؟؟

-
يه چيزايي کم ميشه...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم ميشه.
-
ولي آقا آخه ميشه به من بگين چه جوري؟؟

-
ببين اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر مي کني و شايد فردا دوباره از من ساعت رو بپرسي نه؟؟
-
خوب...آره امکان داره.
-
امکانش هم هست که ما دو سه بار يا بيش تر باز هم همديگه رو ملاقات کنيم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسي
.
-
خوب...آره اين هم امکان داره
.
-
يه روزي شايد بياي خونه من و بگي داشتم از اين دور و ورا رد مي شدم گفتم يه سري به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بياي تو تا يه چايي با هم بخوريم و بعد اين تعارف و ادبي که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بياي ديدن من و در اون زمانه که ميگي به به چه چايي خوش طعمي و بپرسي که کي اونو درست کرده
.
-
آره ممکنه
.
-
بعدش من به تو ميگم که دخترم چايي رو درست کرده و در اون زمان هست که بايد دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفي کنم و تو هم از دختر من خوشت بياد
.
-
لبخندي بر لب مرد جوان نشست
.
-
در اين زمان هست که تو هي مي خواي بياي و دختر منو ملاقات کني و ازش مي خواي باهات قرار بذاره و يا اين که با هم برين سينما
.

-
مرد جوان از تجسم اين موضوع باز هم لبخند زد
.
-
دختر من هم کم کم به تو علاقمند ميشه و هميشه چشم انتظارته که بياي و پس از ملاقات هاي مکرر تو هم عاشقش ميشي و ازش درخواست مي کني که باهات ازدواج کنه
.
-
مرد جوان دوباره لبخند زد
.
-
يه روزي هر دوتاتون ميايين پيش من و به عشقتون اعتراف مي کنين و از من واسه عروسيتون اجازه مي خواين

-
اوه بله...حتما و تبسمي بر لبانش نشست
.
-
پيرمرد با عصبانيت به مرد جوان گفت: من هيچ وقت اجازه نميدم که دختر دسته گلم با آدمي مثل تو که حتي يه ساعت مچي هم نداره ازدواج کنه...مي فهمي؟ و با عصبانيت دور شد!